نارا
دیدش تاریک بود؛ همچون دری که کلیدها را پس میزند. آنجا فقط خودت بودی و خودت. نزدیک بود... خیلی نزدیک.
- سلام لونا!
- ت.. ت.. تو...
قبل از فکر، صحبت میکرد.
- آره، منم. تو بلاخره تونستی منو بیدار کنی!
- یعنی چی؟! گمشو ذهنم بیرون.
- چرا لونا؟ منم، منو نمیشناسی؟ تو منو بزرگ کردی!
- ی.. ی.. یعنی چی؟
- من همیشه اینجا بودم.
دستش را روی سرِ لونا گذاشت.
- دقیقا همینجا.
- من چیزی نمیبینم! کمکم... کمک...
چشمانش به دنبال خروج بودند. بدن میلرزید. جایی که حتی یک کورسوی نور هم در میان سایهها .
- ت.. ت.. تو...
و همه چیز در یک نقطهای که حتی وجود هم نداشت، در خودش فرو رفت.
تیمارستان گودارد: دالان تاریک
4پسند0نظر0