آخرین لحظه
آخرین لحظه؟ مثه دیدار؟ یا شایدم وداع...
آخرینها هیچگاه به معنی پایان نیستند؛ گاه میتوانند به معنی جوانه زدن و گاه، همچون جریان رود کوچکی باشند، که در تلاطم آن است خود را به دریا رساند.
آخرین لحظهها مانند خاک مرده در جان مینشینند. گاه و بیگاه چون قاصدکی در دل پرواز میکنند. و در روزهایی گویی کتابیاند که در قفسههای ذهنت، تنها یکبار، ببین، فقط یکبار احساس آن لحظه را التماس میکنی که بیابی؛
- اما کو؟
- نیست.
- کجا؟ میخواستم بگویم که چقدر دوستش داشتم. چقدر قدرش را ندانستم.
- رفت.
- دِگر بغلش نکردم که. همینطور من را تنها گذاشت؟ لبانم را بر گونهاش ننشاندم، چطور دلش آمد برود؟
- دلش نیامد، وقتش آمد.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.