
عاشقانه
1730125
باران با بیحوصلگی تمام شیشههای کافه "وایتهال" را میشست، و من با همان بیحوصلگی، رگههای اشکهای خشک شده روی صورت سنگی پیتر پن را نگاه میکردم. دقیقاً یک سال میگذشت. ۳۶۵ روز تمام که شمارهی او به رنگ خاکستری درآمده بود. نه پیامی، نه تماسی. انگار که اِما به یکباره از زمین محو شده بود و تمام آدرسهای قدیمیاش فقط به بنبست ختم میشدند.





نقدها
عالی بود!
عالی بود!
عالی بود! خیلییی قشنگ بود ادامه بده منتظر پارت بعدی و نوشته های قشنگت هستم..
خیلی قشنگ بود دوستش داشتم، منتظر پارت بعدی میمونم موفق باشی عزیزجان
آفرین خیلی قشنگه🎀
خیلییی خوب بود واقعا مشتاقم بقیه پارت ها رو هم زودتر آپلود کنی
دوست دارم بخش های بعدیش رو هم بخونم🥹✨
عالی بود!
یه داستان جذاب دیگه هم پیدا کردم.
خیلی خوب بود و وایب کلاسیک زیبایی داشت منتظر ادامه هستم