
عاشقانه
1680125
باران با بیحوصلگی تمام شیشههای کافه "وایتهال" را میشست، و من با همان بیحوصلگی، رگههای اشکهای خشک شده روی صورت سنگی پیتر پن را نگاه میکردم. دقیقاً یک سال میگذشت. ۳۶۵ روز تمام که شمارهی او به رنگ خاکستری درآمده بود. نه پیامی، نه تماسی. انگار که اِما به یکباره از زمین محو شده بود و تمام آدرسهای قدیمیاش فقط به بنبست ختم میشدند.




