
برشی از زندگیرواننگر
30016
هیچکس از تو نپرسید وارد این بازی بشوی یا نه یک روز چشمانت باز شد و بازی از قبل شروع شده بود، بدون راهنما، بدون قانون مکتوب، بدون کسی که بگوید منابعت چقدرند و قوانینش کدامند این کتاب تو را به سفری میبرد از لحظهی ورودت به این بازی، تا کشف نقشهاش، تا فهمیدن منابع محدودی که هر روز بیسروصدا خرجشان میکنی از قوانین نانوشتهای که هیچکس روز اول به تو نگفت، تا ذهنی که فکر میکنی فرمانده است اما گاهی فقط پژواک عادت و ترس و تبلیغ است از دو مهمان ناخواندهای که در زندگی تمام موجودات می آیند تا بازیکنی که هیچوقت نمیبازد، بازی زندگی قرار نیست به تو آرامش مصنوعی بدهد قرار است چیزی در نگاهت را عوض کند و در پایان، فقط یک سؤال باقی میگذارد حالا که فهمیدی در چه بازیای هستی، از همین لحظه، چطور بازی خواهی کرد؟
فصلها
(16 فصل)- 16
رودخانهای که مسیرش را انتخاب نکرده
18 شهریور 1405 - 15
حالا که فهمیدی، چطور بازی میکنی
18 شهریور 1405 - 14
بازیکنی که هیچوقت نمیبازد
18 شهریور 1405 - 13
دو مهمانی که کسی دعوتشان نکرد
18 شهریور 1405 - 12
رقابتی که هیچ خط پایانی ندارد
18 شهریور 1405 - 11
کسانی که قبل از تو داشتند بازی میکردند
18 شهریور 1405 - 10
بازیکنی که میداند و باز هم میبازد
18 شهریور 1405 - 9
کسی که فکر میکنی فرمانده است
18 شهریور 1405 - 8
قوانینی با جوهر نامرئی
18 شهریور 1405 - 7
اتاقی که بیشتر عمرت را در آن میگذرانی
18 شهریور 1405 - 6
سکهای که قانون میسازد
18 شهریور 1405 - 5
هر شب یکسوم تو ناپدید میشود
18 شهریور 1405 - 4
عددی که هیچکس بلند نمیگویدش
18 شهریور 1405 - 3
نقشهای به وسعت یک سیاره
18 شهریور 1405 - 2
شخصیتی که تو نساختی اما باید بازیاش کنی
18 شهریور 1405 - 1
روزی که بازی بدون تو شروع شد
18 شهریور 1405





نقدها