
برشی از زندگیرواننگررازآلود
107044
پیرمرد روی یک صندلی چوبی نشته بود و با آن عینک گردش به الیاس که یک پسر بچه ی بازیگوش بود خیره شده بود و به دوران کودکی خودش فکر میکرد که نا گهان در خانه ی پیرمرد بی کس داستان ما به صدا درآمد او با خودش فکر کرد که پست چی است و نامه ای از دادگاه برای او آورده است . آرام آرام به سمت در رفت که نا گهان دید ...





نقدها
عالی بود اگه میخوای میتونم به صورت رایگان یه جلد خوشگل برات بسازم
ممنون ولی نیاز ندارم
داستان تا اینجا جالب بود ، اما غلط املایی در داستان بود و بعضی از جاها مبهم بیان شده بود
ممنون بابت نظرت الان ویرایش می کنم
داستان بامزه ای بود دوستش داشتم☕✨️ولی بعضی وقت ها جملات خیلی طولانی میشدن که فهمیدن خود جمله رو یکم سخت میکرد ولی به کل داستان جذابی بود
ممنون که خوندی . حتما در داستان های بعدی از نظرت استفاده می کنم🤎☕
چرا انقد زود تمومش کردی مشتی؟ باید یکم بیشتر به جزئیات حوادث می پرداختی اینطوری خواننده بیشتر مجذوبش میشد . البته داستان خوبی بود 😃🎀
ممنون بابت نظرت🤎☕در داستان های بعدی جبران می کنم