
خیالپردازیرازآلود
267063
دخترک در شهری بیرحم که حسگرها بر آن حکومت میکنند، تنها به رستوراندارِ سبیلوی شهر تکیه دارد. اما ورود یک غریبه و روشنشدن حسگرها، او را وارد مسیری میکند که همهچیزش را زیر سؤال میبرد: امنیت، گذشته و حتی خودش.

دخترک در شهری بیرحم که حسگرها بر آن حکومت میکنند، تنها به رستوراندارِ سبیلوی شهر تکیه دارد. اما ورود یک غریبه و روشنشدن حسگرها، او را وارد مسیری میکند که همهچیزش را زیر سؤال میبرد: امنیت، گذشته و حتی خودش.
نقدها
چقدر قشنگ! حس و حال ۱۹۸۴ رو داره و من رو به اون فضا میبره. ادامه بدید!
سلام نویسنده جان! برای حمایت از قلم زیباتون، بنر داستانتون در جایگاه تبلیغاتی صفحه اصلی و صفحه داستانها قرار گرفت. ☕️🤎
منم دلم خواست😂
خیلی قشنگ بود✨
عالیییی بوددد دختر🥲 قلمت روح مینوازه✨🤎
قربونت شم
یه فنجون قهوه طلبت! ☕
از همون اول داستان رو با کلی معما شروع کردی که خواننده رو کنجکاو میکنه ، همینطوری ادامه بده منتظر پارت بعد هستم