آدمی که گامهایش را بر لبههای شیشه، تنها و به اتکای خویش استوار کرده، چگونه از نبودِ چیزی بترسد؛ چیزی که سایهاش نیز هرگز همراه او نبوده؟
در سیاهی بی انتها قدم میگذاشت و با هر قدم در آن تاریکی بیشتر فرو میرفت. تابلو هایی که مسیر برگشت را نشان میدادند یکی پس از دیگری محو میشدند. انگار در دنیایی مکعبی و کوچک که چشمش جز تاریکی چیز دیگری نمیدید گیر افتاده بود.