در سیاهی بی انتها قدم میگذاشت و با هر قدم در آن تاریکی بیشتر فرو میرفت.
تابلو هایی که مسیر برگشت را نشان میدادند یکی پس از دیگری محو میشدند.
انگار در دنیایی مکعبی و کوچک که چشمش جز تاریکی چیز دیگری نمیدید گیر افتاده بود.
8پسند0نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.