گذر کن،از هرچه گذر کرد ز تو...
صدای چکهی آب... صدای هیاهوی بیرون... صدای نفس کشیدن... در سرم هیاهو بود،چه شده است؟
من حالا باید او را دوست بدارم... اما نمیدانم چه بلایی بر سرم آمده که حتی نمیدانم این حس من یعنی چه؟ طوری در درونم جنب و جوش میکند که فکر میکنم دوست دارم این حس را اما واقعا چیست؟
غم اؤ وجود مرا فرا گرفت و عاقبت سر از ادبیات در آوردهام؛در اینجا هم همهچیز به او مربوط است ...
بیا و با من سخن بگو... از خودت بگو،از غمت بگو،از رنگ مورد علاقهات،از حوصلهسربرترین موضوع... فقط بگو... حتی تنفس تو برای من زیبا ترین موسیقی جهان است...
من غمگینم... به طوری که گاهی اوقات فکر میکنم؛آیا چه بلایی بر سر روحم آمده که اینچنین غمگین و گوشهنشین شده است؟
او گفت میمانم... اما بدون آنکه حتی از رفتن حرفی بزند؛رفت... و جای قدمهایش پر از خاطره شد؛گویی هر نفسی که از نبودنش میکشیدم، دلتنگی را به جانم میریخت...
و اما من؛من در جهانی دیگر زندگی میکنم... جهانی که ابرها جان دارند.... نقشهای روی قالی حرف میزنند... کتابها واقعی میشوند...و او... او اونجا وجود دارد... در آن جهان، صدای او با نسیم میآید، قصهها را دوباره مینویسد....