رقص قلم با خود آرامش می آورد. چه کلمه ای بر کاغذ بنشاند، چه طرح و نقشی.
مادرهایی همین امروز صبح، مقنعه اتو کردن لقمه پیچیدن و تو کیف گذاشتن بچهاشونو بدرقه کردن ولی ظهر شد و بچههاشون نیامدن...
باران بارید و او ایستاده در کنار پنجره ، محو تماشای قطرات رحمت ،فکر کرد که کدام آرزویش را برای اجابت شدن در این نزول مهربانی خدا ،انتخاب کند.
جلوی آینه روی صندلی ،خودش را به دست آرایشگر سپرده بود. دستان او توجهش را جلب کرد. خبری از ناخن های مانیکور شده، نبود. به دستانش که نگاه می کرد ، حس آرامش کسی را داشت که بعد از مهمانی به منزل آرام و امن خود برمی گردد.
انسان واقعا موجود جان سختی ست. خیلی زودتر از آن چیزی که انتظار می رود، با شرایط تطبیق پیدا می کند.