حرف هایی که نزدیم
دیگر قلبی وجود نداشت، تو در من میتپیدی... سرم از بار بزرگ خیالت سنگین بود، دلم میخواست چشمانم را ببندم ، تو در چشمانم نشسته بودی ، نباید کسی تورا آنجا میدید...
آمدی و همچون آفتاب نوازشگر روح یخ زده ام شدی؛ و چه لذت بخش است نوازش آفتاب در یک سحر سرد و تاریک.
وآغوشتوسنگریستکهبابالهایفرشتگانپوشاندهشده.
چشم، عضویست برای دیدن… اما چشمان قهوهای رنگ تو، چون اسبی وحشی در جانم میتاخت بیزین، بیصبر، بیمهار.
و من چه خوشبخت بودم. اسمی که با صدای تو آرام بر گوشهایم بوسه میزد، اسم من بود...
تو رفتی و زمینِ تنم دوباره بی خورشید شد. سرد. تاریک . دلمرده
میدانی دلبر... گوشهایم معتاد صدایت شدهاند. اینبار که به ملاقاتم میآیی، برایم یک ضبطصوت بیاور… باید حرفهایت را ضبط کنم تا هنگام خماری، به داد گوشهایم برسم.
دلتنگی؟ خیر. دل من برایت تنگ نشده بود… دل من برایت پارهپاره شده بود.
در آغوشت تنم جا مانده است. تو بیا و بگو بی تن چگونه زندگی کنم؟!
نعش یخ زده ی مرا ازین مرداب منجمد بیرون بکش و با خود ببر. اینجا کسی برایم گریه نمیکند و بر روی نعشم گل ها نخواهند رویید. به راستی که سرما غربت است و غریب ها منجمد شدگانند...