این نیز بگذرد...
در آیینه نگریست... انعکاس چهرهای مات و غریب را تماشا کرد... آشنا، اما دور؛ انعکاسی که دیگر 'او' نبود.
دستهایم را به قصد گرفتن دستهایت دراز کردم، اما فراموش کرده بودم رویا را نمیتوان در آغوش گرفت...
کسی را از آینده چه خبر؟ چه بسا روزی رسد که پس از پیمودن کیلومترها، لبهای تشنهام راه خویش را به محراب لبهایت بجویند…!
و حال میفهمم دنیای مجازی حتی اگر سراسر دروغ باشد، زیباتر از رویارویی با انسانها در عالم حقیقیست.
و شاید بزرگ شدن، آن آرزویی نبود که باید در دل میپروراندیم... شاید کودکی با تمام خامیاش، نجاتبخشتر از بلوغی بود که ما را از خودمان دور کرد...
شاید زندگی دومی وجود نداشته باشد، اما اگر جایی، زمانی، دوباره آغاز شود؛ تو را برای خود میخواهم؛ بیآنهمه زخم که در این زندگی به جا گذاشتی...
خیلیها از فنجان قهوه سرد شده مینویسند؛ ولیکن من از فنجانی مینویسم که به جای لبهایم بر لبانت نشست...!
خستهام از زیستن با خاطراتی که هیچگاه مجال ساختنشان را نیافتیم...!