من آیلینم و ی نویسنده تا زی کارم و سعی دارم با نوشته های جذاب و خلاقانه مردم رو به وجد بیارم
می گه ( مادر دیوونه شدی الکسا نمی تونه بره به اون دانشکده فنسینگ الکسا اونقدر قدرت نداره اونجا میمیره) نمی خواهم چیزایی که خواهرم میگه رو قبول کنم اما درست میگه من آدمی نیستم که بتونم توی این دانشکده زنده بمونم. در را به آرامی باز می کنم و
بخش اول : هوا سرد شده و دوباره ماه سپتامبر لعنتی شروع شده . و کولپشتیم رو ی دوشم سنگینی می کنه همینطور که دارم به طرف اتاق کار مادرم میروم با خودم می گم ( امروز آسمون خیلی زیباست.) وقتی نزدیک اتاق می شوم صدا ی خواهرم کاترین اوج می گیره که