دورهگردی با کوله باری از واژه
قرنها پیش، انسانهایی زندگی کردهاند که بیشتر از همزیستانم مرا درک میکنند و من در لابهلای ادبیات کلاسیک، به آغوششان پرت میشوم.
به گمانم سهراب راست میگفت. باید چشمهارا شست و جور دیگر دید. گمان نمیکنم اینگونه تلخ دیدن، اینگونه سست زیستن و اینگونه بودن، آدمی را به انسانیت برساند.
درحالی که تکههای خام و خون آلود گوشت را قورت میداد، زیر لب گفت: عجب احمقیم. اخه کی با خوردن گوشت یکی عین اون میشه؟
- تا حالا به دوختن لبهات فکر کردی؟ خندیدم: هربار که حرف زدم. البته خیلی هم فرقی نمیکنه. فقط اونطوری دیگه خودمم صدای خودمو نمیشنوم.
شبهایی که برف میبارد، از جلوی در خانهتان رد میشوم و به برفهای خیابان خیره مینگرم. بلکه ردی از دستت که میان برفها جا مانده بیابم و دست های خالیام را پر کنم؛ عجیب دستانم سرد و یخ بستهاند...