شیفته چای و خواب؛ که زیر سایه کلمات گم شدم، پیدام نمیکنی.
آسمون بلخره دست از خساست برداشت و بارید، اما تو نیومدی.
بالخره بارون پاییزی زمزمهش تو شهر پیچیده؛ هیچوقت قول ندادی بیای ولی من منتظر موندم، تنهایی چای مزه نمیده.
اگه دایناسور بودم، تا الان هم ابهت داشتم و هم منقرض شده بودم.
فکر کردن به اینکه کدام من واقعا امروز چای نبات نوشیده، سردرد بدی و به جونم انداخته.
انقدر بزرگم که هیچجا جا نمیشم.
میدونم مسافت طولانیای رو تو شهر بالا پایین رفتم، اما حالا که روبه روی درم، خسته نیستم، غمگین نیستم، هیچی نیستم، فقط خرمالو میخوام.