آسمانی که به رنگ خون نشسته است را نمی توان دوباره آبی لاجوردی کرد. همیشه قطراتی از خون، باقی می ماند. چکه چکه، از عرش به فرش می ریزند. یادآور روزهایی می شوند که دیگر حتی در کابوس هایت نمی گنجد.
اگر در بالاترین و دورترین نقطه از انسانیت ایستاده باشم؛ آیا زندگی همچنان صورتی خواهد داشت که لبخند بزند؟ آیا مرگ هر شب قدمی نزدیکتر می شود؟ صدای خنده ها و گریه هایشان در گرگ و میش گم می شود؟