در خیابانهای بارانی، سایهاش را دیدم. قلبم مثل باران میبارید، اما او به سمت دیگری میرفت. انگار تقدیرش را در دستان دیگری نوشته بودند. شاید قسمتی در کار بود که به من تعلق نداشت، ولی من هنوز در انتظار نشستهام.
3پسند0نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.