زاده شده برای مرگ🪐
تنها مشکلم با این برنامه اینکه تعداد کلمههایی که میتونم اینجا بنویسم خیلی کمه😭🙏
سیگارش را از بین لبهایش کشیدم و زیر پا له کردم. آنقدر له کردم تا مطمئن شوم دستش به آن نمیرسد. فقط با تمسخر به من خندید، چون هر دو خوب میدانستیم... من او را رها نمیکنم و او سیگارش را!
او در شبانگاه اشک میریخت. برای عشقی که کشته شده بود. و او بهتر از همه میدانست، کسی و چیزی که رفته هرگز بر نمیگردد.
من حتی اگه شخصیت یه داستانم میشدم. اون شخصیت فرعی میشدم که نویسنده تصمیم میگرفت خیلی زود حذفش کنه. همون شخصیتی که حضور نداشت. فقط قرار بود یه محرک بشه برای شخصیت اصلی. یک درس بوده نه یک مسیر!
مانند غروب بود... بسیار دلگیر و سنگین اما آنقدر دلربا و چشمگیر که نمیشد چشم از او برداشت.🌥
زندگی من خاکستری است، انعکاس بیروحی از زیبایی و غم که در چهرهی آینه بازتابی خالی میدهد. اما هنوز حسمیکنم، نوازشهای ملایم قلب و نفسهای خشدار مغزم را که بیجهت مرا به سوی امیدی خالی سوق میدهند.
و هرگز برای مرگ شقایقها نگریست.
از منشور حیات، تنها جوهرِ خالی سرنوشت منعکس شد.🌌