در میان تاریکی کلمات روشنایی ادامه راهم شدند
هوا سرد بود و جایی برای رفتن نداشتم ، میان زمین و آسمان گیر افتاده بودم او هم به دنبالم میآمد، آری خودش بود غم. پا به پایم می آمد تا من احساس تنهایی نکنم. به خداوند قسم که غم وفادارترین است
هیچ پزشکی نتوانست بیماری مرا معالجه کند. پس برکلمات پناه بردم در میان واژه ها شفا گرفتم. برای اولین بار زندگی کردم در میان کلمات و فهمیدم که واژهها نه درد داشتند و نه درمان میخواستند فقط مرهم بودند.
در خردسالی آرزو های بسیاری داشتم که در بزرگسالی همگی را با دست خود دفن کردم شاید روزی دوباره رسد آن روز، بوی خاک باران خورده فضا را پر کرده باشد و از دل خاک درست جایی که آرزو های من دفن شده اند جوانه ای سر از خاک بیرون اورده باشد شاید...