تُوهَمانۍڪِہبِہقَصࢪدِلِمَنسُلطانۍ حاڪِمِقَلبِمَنۍ،خوبخُودِتمیدانۍ
نمیدونم . . ولیانگار دخترکوچولویدرونمبزرگشده ، منطقیشده ، سردوبیاحساسشده . جوریکهالآنخودممنمیشناسمش
نگاهی بر درو دیوار و این آیینه ها کردم نگاهی بر خودم یادی از آن ویرانه ها کردم ! کسی حال مرا نمی فهمد دراین ویرانه متروک .... توهم ترکم کنی دیگر به دنبالت نمی گردم ! بخوان از حافظ و سعدی و اشعار پر از دردم ...🖤🙃️
پشت نقاب بزرگسالی همهی ما کودکی هست نیازمند عاطفه، گذشت، عشق و ترسیده از تنهایی🩷
هزاران قاتل اگه سوی من روانه شوند کسی شبیه تو، دیگر مرا نخواهد کشت..! در دل شبی بیپناه، نامت را زمزمه میکنم زخمها از تو نیست، خوشحالی ها هم، تو تنها قاتل زیبای قلب منی♥️
قهوه اش سرد شد پنجره باز بود و باد، عطر خاطرات را به اتاق میآورد؛ نگاهش روی فنجان ماند، شاید اگر دوباره مینوشید، عشق گذشته دوباره گرم میشد.
عزیز من ، کاش درروزگار دیگری می زیستیم ، ما همگی حیف بودیم..
یک سرباز در جبهه نامهای برای همسرش نوشت: «عزیزم، اگر این نامه به دستت رسید یعنی من دیگر نیستم. فقط میخواستم بگویم که هر شب که بمباران میشد، زیر کلاهم عکس تو را میگذاشتم تا اگر خمپاره آمد عکس تو سالم بماندو من نمی توانم زندگی بدون تو را تحمل کنم
آن سرباز زنده ماند، اما نامه گم شد. سی سال بعد، وقتی در خانهشان تعمیرکار بود، نامه از زیر کلاهزنگزدهاش که به یادگار نگه داشته بود، افتاد بیرون. همسرش آن را خواند و برای اولین بار در تمام این سالها گریه کرد… نه از غم، از اینکه فهمید چقدر عاشق است
آنقدر از نبودنت با سوز و گداز مینویسم ک شاملو از نامه هایش ب آیدا شرم کند..!
دستاوردهات رو جشن بگیر و زمانیکه شکست میخوری با خودت مهربون باش🧡