در تلاش برای نویسنده شدن.
آن دختر زیر مهتاب، با چشمانی درشت و آبی و با گیسوانی بور ، همان که در دستان کوچکش چاقویی داشت... آری او را می گویم. او عضو یک فرقه مذهبی بود؛ فرقه ای که به «فرزندان»اش دستور قتل می دهد. به ن نظر تان اگر او عاشق می شد، فرقه به او چه دستوری میداد؟
حال بدت را با من در میان بگذار، تا بتوانم با دوستانمان نقشه های جدیدی برای وابسته کردنت به خودمان پیدا کنیم.
دختری ولو شده کنار دیوار، چند قطره خون دلمه بسته بروی صورت اش، قطرات خشکیده جاری شده اشک بر روی گونه هایش، غرق شده در نور مهتاب، چاقویی خونین در دست ، چشمانی خیره به جسد عزیزش، رگ زده شده دستان کوچکش. آیا او از کاری که کرده بود، پشیمان بود؟