نویسنده ای تازه جوانه زده ،از دل تمام موج های خروشان به ساحل رسیدم
امید هم میروید صبر داشته باش برگ های خزان شده ی نشدن هایت دارد میریزد از نو خواهی شکفت کمی آرامش بگیر بگذار رویاهایت پوست بیاندازند آنوقت دوباره به بار خواهی نشست
من به خویشتن خویش محکومم تا زمانی که تو در آن هستی تا زمانی که شعله های آتش وجودت پر پروانه ی دلم را به خاکستر ننشانده و ویرانه های از نو بنا شده ی عشقم غبار دلتنگی رویشان ننشسته من به تو محکومم به حبس دستانت در زندان دست هایم