قلم را به دست گرفت؛ چرا که جز این راهی برای خاموشی زدایی از سکوتش نداشت!
من قبل از تو هم تنها بودم؛ اما تنهایی قبل از تو کجا و تنهایی بعد از تو کجا...!
هر از گاهی به خودم سر میرنم؛ وقتی که به اندازه کافی از ادم های اطرافم ضربه بخورم بعد برمیگردم به همانی که مرا نصفه نیمه هم قبول دارد!
بعضی وقتا یه حرف به تموم تلاشات برای خوب نگه داشتن حالت گند میرنه.
مگه بدتر از انتخاب بین علاقتو و ایندت هست؟
زندگیم از وقتی قبول کردم عشق برای من ساخته نشده بهتر داره پیش میره.
دلم میخواد برم یه گوشه فارغ از جر و بحثهای همیشگی هدفون بذارم و هیچی گوش ندم .. کاش یه قابلیتی مثل بستن چشمها برای گوش هم بود هر وقتی که خواستی گوشتو میبستی و هیچی نمیشنیدی..
نمیدونم، شاید یه بخشی از قلبم تا ابد بابتش غمگین بمونه!
دلتنگم؛ دلتنگ روزایی که با شوق از مدرسه برمیگشتم و با ذوق میگفتم امروز چهارشنبه بوداا. دیگه حتی چهارشنبه ها هم لذت بخش نیس!
حق با مامانم بود، نباید خودمو فدای دوستایی میکردم که قرار نبود بمونن.
و شاید شبی به سادگی گذشتم از هرآنچه روحم را آزرد؛ از هرآنچه باعث مرگ سلول به سلول جانم شد؛ از هرآنچه احساساتم را به تمسخر گرفت و هرآنچه که باعث شد سرشار از هیچ شوم.