آنجا که سایهها نور را میبلعند، وجودم همچون یک نفرین میسوزد.
سالهاست در تاریکی اتاقم زندانیام. میپرسی چرا؟ من هم نمیدانم. فقط میدانم سکوت را بر هر صدایی ترجیح دادهام، چون کوچکترین صدا روحم را میخراشد. من در رویاهایم ماندهام و کلیدها را به چاه فراموشی انداختهام؛ دنیای واقعی با نور تندش برایم غریب است.
در سکوت اتاقی که دیوارهایش نفس میکشند، او تنها نشسته است؛ ترجیح میدهد سایهی خودش را به آغوش بگيرد تا دست های بی روح آدم ها را.