بیا در لابهلای ورقهای این کتاب همدیگر را ببوسیم، نگران آبرو هم نباش. اینجا کسی کتاب نمیخواند.
صحبتهایم غم دارد عزیزکرده. غمی که ترجیح میدهم شعلهاش را درون خود نگه دارم، خودم بسوزم اما تو هیچ آسیبی نبینی.
و چه کابوس بزرگی که تمامی دردهایت را فریاد بزنی؛ و جهانی ناشنوا باشد.
درست همانند یک دلقک خیابانی، درون یک اتاقک شیشهای تخیلی گیر افتادهام و هرچقدر فریاد میزنم، هیچ انسانی شنوای دردهای مملو از غم من نیست.
اکنون کجایید انسانی مُرد انسانی رفت آزادی کو یکی آمد با پتک سیاه پرواز را کشت
و زمانی فرا میرسد که تو فراموش میشوی، طوری که انگار هرگز نبودهای.
به دنبال رویای تو، هزاران بار در هزارتوی ذهنم دویدم عزیزکرده من. افسوس و افسوس که دگر زانوهای دردمندم، زخمهای وجودم و تن خستهام نای ادامه دادن ندارد.
از عقاید چرند و خودشیرینانه تک تکشان متنفرم امیدوارم در آتش جهنم بسوزند.
تو زیبایی، همانند بیرحمترین قطعه موسیقی دنیا
چه دردناک است؛ که تو مرا به یاد نمیآوردی و به دنیایی فرای تصور سفر کردهای، و من تا همیشه برای تو غمگینم.
افسوس که برایم درد بودی و من در تو به دنبال درمان بودم!