که من غم دارم اندازهی زیباییِ تو .
تو آخرین تکهی ذوق های کودکانه و لبخندهای ناخودآگاه من بودی !
به اینکه تمام قطعه های عاشقانه ذهن تورا به سمت او میکشاند حسادت میکنم
صحبت راجب تو نبود ، راجب پروانه ها بود . راجب کاملیای قرمز بود ، راجب یک جفت چشمای فندقی بود ، راجب آن یک شاخه رز آبی بود راجب تک تک خاطراتی بود که ساختی و رفتی ، نه راجب تو! در آخر درون تو هیچ نشانی از عشق نیافتم ، آن هم درحالی که تو سرشار از عشق بودی گویی آن عشق را فقط به من ندادی .
تو رفتی و من از شدت دلتنگی تبدیل به خودِ دیگری از تو شدم !
چه فایده که دنیا رو برام به آتیش بکشی ؟ من ذاتا دارم میسوزم !
من برای اینکه پا به پای تو بدوام خیلی پیرم عزیزکرده! با قلب من راه بیا .
همانگونه که آغازِ من بودی ، به من پایان دادی جانِ من !
روزی نبود که بهت فکر نکرده باشم ! فکر نکردن به تو امری محال بود . حضورت در زندگی من ادبیات را طوری در وجودم برانگیخت که حتی پس از رفتنت هم تو عزیز راهِ دورم ، هم ادبیات در قلبم جا خوش کردید حتی از فکر کردن به تو خسته نیستم . گویی که هنوز هستی ! هنوز نرفتی و هنوز دیوانهوار در کنار هم شعر میسرایم.
کاش همان باد بهاری ای بودم که میان شاخ و برگ به گونههایت بوسه میزد
بوی خون میداد ، مرا کشته بود !