صداش کردم : نرو،بمون. بارون آروم گرفت و نگاهش در مه گم شد، قلبم میان هوای نیمهجان خانه، زمزمه کرد: بیتو هیچ شعری تمام نمیشود.
سرانجامِ دوست داشتنم چه شد؟! تویی که نخواستی، منی که جا ماندم و خدایی که هیچوقت در امور عاشقانه دخالت نمیکند؛