گاهی مینویسم ، گاهی میخونم ... گاهی با داستان همراهی میکنم.
بیا برویم همین توشه ی راه کافیست که راه دراز است و مقصد نامعلوم ....
دلم گرفته بود ، عمق دل گرفتگی هام تا تنهایی میرسید حقیقتش همه چیز از برم حوصله سر بر شده بود کسی چه میدونست ، من میان کدوم سیه چاله گیر افتاده بودم و منتهی راهم به کجا ختم میشد در حال فروپاشی یا عروج از خویشتنم
داشتم فکر میکردم اگر نباشم چه اتفاقی میفته؟! بعد فهمیدم هیچ اتفاقی می افته .. بریدم !!
میشه آدمها رو از دور دوست داشت .
من به دنیای نیاز داشتم که تهش قلبم درد نگیرد ، آدمها با عاطفه تر بودند یا هیچ کس نبود . گاهی با خود میگویم انتهای جاده یرمشقت کجاست؟! شاید اونجا گلها برویند
نمیشد به آدمها اعتماد کنم ، کاش میشد!!