پرستار نویسنده
فقط در هوای تو، زمان از نفس میافتد بمان؛ بی تو، حتی جاودانگی نیز موقت است.
باد سرنوشت آمد برگ رقصید و همراه شد، سنگ ایستاد برگ آرام گرفت سنگ با حفظ غرور شکست رهایی یا غرور؛ چه دشوار است انتخاب
چشمانت را در بندِ قلبم خواهم افکند؛ که جامهٔ دیدن به تن دارند، لیک جان و دل میربایند.
در بازی گل یا پوچ زندگی، پوچی راه است، گل مقصد؛ هر بار که پوچی را یافتی، نزدیکتر شدهای.
ترجیح میدهم در امواج ذهنم غرق باشم؛ تا در تاریکی جهان گم. و این، طعم نفس کشیدن بی قید است.
نگاهم در اسارت عقربههاست و هر تیکتاک، زخمی تازه بر دل مینشاند؛ هر صدای رهگذری را پژواک تو میپندارم.
نمیدانم جامِ زهرِ ماندن را سر بکشم یا بارِ زخمِ رفتن را بر دوش گیرم؛ که یا جانم را میبلعد، یا مرا تا زانو در خاک مینشاند.
عمر خویش در پی اهریمنی به باد دادم، اما چون به پایان رسیدم، دانستم که آن اهریمن جز من نبود: همان که در آینه رخ می نمود.
آینه ها داستان های بی صدای ما را بازگو می کنند؛ هر خط و خالی روایتگر یک فصل از زندگی مان...