الوریا نویسندهای است که با کلمات روشنایی میآفریند و رویاها را در جان خواننده زنده میکند.
بارون، شومینه، هات چاکلت داغ، پاییز>>>>
باران آرام بر شیشه میبارید، و بخار پنجره را مهآلود کرده بود. شومینه با شعلههای نارنجیاش اتاق را گرم میکرد. روی مبل نشسته بودم، قلاببافی در دست، نخ قرمز میان انگشتانم. فنجان هاتچاکلت کنارم بود و صدای باران موسیقی دلنشین لحظههایم.
وسط باغ قدیمی دختری پروانهای را روی انگشتش نشاند. نور خورشید از لابهلای برگها میتابید و همهچیز شبیه رویا بود. او آرام خندید و حس کرد زندگی گاهی در همین لحظههای ساده خلاصه میشود.