ا
اِلوریا ؛
باران آرام بر شیشه میبارید،
و بخار پنجره را مهآلود کرده بود.
شومینه با شعلههای نارنجیاش اتاق را گرم میکرد.
روی مبل نشسته بودم، قلاببافی در دست، نخ قرمز
میان انگشتانم. فنجان هاتچاکلت کنارم بود و
صدای باران موسیقی دلنشین لحظههایم.
11پسند0نقد0
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.