من نویسنده داستانهایی از جنس نور امید هستم. فانتزی و رئالیسم جادویی.
هیچوقت تصورم نمیشد از سنگری که نقش امنیت را به دوش داشت بوی تیز خیانت به مشام حمله کند پ.ن: فنجونم پر عر... شد💔
شاید نیاز نبود تمام «حالا»هایمان را انقدر با عجله به «بود» تبدیل کنیم. خود «حالا» هم آنقدر مشتاق به «بود» شدن نیست.
رز نگاهش را به آرامی به سمت او کشید. «برای لمس آسمون نیازی به بال نیست، فقط باید از زمین دست کشید.»
برای تحقیقات آماده رفتن شد. به او گفتند قتلی وحشیانه در خیابان قدوسی بوده. هرچه به خانه نزدیک میشد، بیشتر درونش متلاشی میشد. آن خانه، خانه خودش بود.
آهی کشید و گفت: « ای کاش این لحظه همیشه طول میکشید.» به لبخندش نگاه کردم. دستم را روی شانهاش خواباندم و گفتم: «ولی همین فانی بودن لحظهها نیست که داشتنش اونا رو قشنگ میکنه؟» نتوانست چیزی بگوید؛ فقط ندایی از اعماق ریهها گفت «شاید»
شاید تمام این مدت به اشتباه دنبال عشق بودهایم ما در پی در بند بودن افتادیم، اما انسان آزاد زاده شده
صدای بسته شدن در که میآید، مادرم سلامی گرم مهمان گوشهایم میکند. همان لبخند همیشگی؛ گرم و صمیمانه. اما، مادرم یک سال پیش فوت کرده است. امروز بر سر قبرش گلهای ارکیده گذاشتم.
قهوه سرد در آغوش گرم به از چای داغ در خانهای سرد یکی دل را گرم میکند و دیگری دل را
آواز در قفس شاید به گوشهای آزاد زیبا برسد، اما هنوز هم جنسشان از فریاد اسیران است.