دوست داشت بلند شود و برای رسیدن به آرزو هایش نقشه میچید نقشه هایی که به او حس بهتری میدادن، به نقطه ی آخر رسیده بود، رفت بالاسر آرزو ها مثل پرنده ای که سر بچه اش می رود،، ولی... ولی آنجا خالی بود ،، نمیدانست آرزو ها پرواز می کنند