دوست داشت بلند شود و برای رسیدن به آرزو هایش نقشه میچید نقشه هایی که به او حس بهتری میدادن، به نقطه ی آخر رسیده بود، رفت بالاسر آرزو ها مثل پرنده ای که سر بچه اش می رود،، ولی... ولی آنجا خالی بود ،، نمیدانست آرزو ها پرواز می کنند
0پسند0نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.