رهگذری در جستوجوی کلماتی که هنوز برای توصیفِ تنهاییِ آدمیزاد اختراع نشدهاند .
میگویند که درد آدم ها را بهم نزدیک میکند؛ به من بگو کداممان شاد هستیم که این همه از هم دور ماندهایم ؟
او هرگز زیبا به نظر نمیرسید ، او شبیه به هنر بود و هنر قرار نبود زیبا به نظر برسد ، قرار بود احساسی را در شما ایجاد کند .
ما هر روز چیزهایی را در قلبِ خود دفن میکنیم که روزی تمامِ قلبمان را برای آنها گذاشته بودیم .
در من شعریست خراشیده بر روی دیوارهای گلویم ؛ هیچکسی آن را نشنیده ، ولی آنجاست .
آیا ندیدی خورشید از دستان کسی که دوستش داری طلوع میکند؟
چشمهایت مثلِ غزلی است که مولانا سروده باشد و چاووشی آن را بخواند . . .
اما تنهایی زیباتر از آنچه بود که فکر میکردم و البته بی آزارتر و مهربان تر ، هرچند که گاهی بسیار از آن میترسم ولی میدانم عاقبت هیچ زخمی بر تن من نخواهد گذاشت . . .
بعضی روزها دلم میخواهد روی پیشانی ام بنویسم : «دارم برای زنده ماندن ، آرام ماندن و عبور از طوفانهای درونم میجنگم ؛ لطفا زخمی دیگر بر روی زخم هایم اضافه نکنید .»
کسی میداند من چقدر تلاش کرده ام که روحم زیبا بماند وقتی جهان پر از رنج بود؟ زیرا در میان ویرانی و رنج وظیفه ی انسان این است ، که قلبش را به زشتی نسپارد .
استكانی شعر دَم كردم برايت ، تَر كُن از چایِ غزل هايم گلویی .