رهگذری در جستوجوی کلماتی که هنوز برای توصیفِ تنهاییِ آدمیزاد اختراع نشدهاند .
از ستم روزگار پناه بر شعر ، از جور یار پناه بر شعر ، از ظلم آشکار پناه بر شعر . . .
نه خواب درمان است نه بیداری ، آنقدر دویدهام در ذهنم که باید چیزی به بزرگی فراموشی ، من را از یاد ببرد .
پرسید چگونهای؟ گفتم سرد ، خموش ، تاریک ، ملتهب ، اما هنوز شعلهی نمورِ امید در قلبم ، آوازِ حیات سَر میدهد . . .
وقتی لب فرو میبندیم و سخنی نمیگوییم ، غیرقابل تحمل میشویم و آنگاه که زبان میگشاییم ، از خود دلقکی میسازیم .
دلم با ماندن بود ، راه اما راهِ رفتن ؛ و تو ندانستی چه رنجیست ، کشاندن تنِ خسته ای که خواهان ماندن بود . . .
اگر میخواهی از حال من بدانی ، سخت نیست تصور نخلستانی که همهی نخلهایش را سوزاندهاند_
- بله عزیزجان! غم استخوان هایت را میفرساید ، و تو ایستاده بر فراز نشدن ها اشك میریزی برای وعده ای كه به آرزویت داده بودی .
واژه هایی هست که هنوز برای شرح احوال ما اختراع نشده ؛ بیهوده باهم سخن میگوییم و انتظار فهمیده شدن داریم ، آدمیزاد عمیقا تنهاست .
نیمههای شب ، وقتی چراغ اتاق نصفه روشن بود و باران فقط یك صدا بود ؛ آدم دوست داشت هیچی فکر نکند ، فقط باشد .
دلم میخواهد خودم را از تنم در بیاورم! بشورم ، بچلانم و روی طناب حیاطمان پهن کنم ، فردا بیایم و ببینم که مرا باد با خود برده است . . .