نمیدانم،شاید یک فنجان قهوه نجاتم دهد.
من می نویسم.درون ذهنم را.مانند مامان که هر موقع دلش می گرفت کاغذ و قلم به دست می شد.نوشته هایش را با کنافه ای لای روزنامه گره می زد.گره ای کور تا کسی نتواند بخواند.نوشته هایش را می گویم. اما من از گره ها خوشم نمی اید.گره ها اگر کور شوند و نتوانند جایی را ببینند اسیر میشوند.در تاریکی.در تاریکی کسی نیست دستت را بگیرد.
از آدما می ترسم،کوچیک بزرگ فرقیم ندارنا چه اندازه ای باشن. -مگه آدم بزرگا اندازه دارن؟ -اره بابا.آدم کوچولو،آدم بزرگ،اونایی که بزرگن ولی جثه ی کوچیکی دارن یا برعکسشون. مثلا من از اون بزرگاشون میترسم،حتی بیشتر از کوچولوهاشون .سایه ی بزرگا ترسناک تره اخه. باور میکنی؟حتی شده به یار یه کوچولوشونو دیدم ولی سایش اندازه ی اون بزرگا بود.اولین باری بود که از اون کوچولوشون بیشتر از بزرگه ترسیدم. -ن.م
پناهم باش در خاورمیانه،در مقابل جنگ پناهم باش.من فرصتی برایم باقی نمانده است عزیزکم،اینجا خاورمیانه است،یا گرفتار جغرافیا میشوی یا گرفتار جنگ. پناهم باش در روزگار غریب. اینجا خاورمیانه است،جغرافیا به کودکان رحم نمی کند چه رسد ادم بزرگا. وطنم باش... -ن.م