مادرِگورباها2 ماه پیش
کاش مدتی میمردم
سر به دست بالش میسپردم
و خواب مرا به آغوش میکشید و آرام با خود میبرد
برای مدتی مرا دعوت میکرد به سرزمینی دور
آنجا که تا به حال انسانی به آن قدم نگذاشته
میان بوته ها و پیچک های در هم تنیده، در آن جنگل دور، در آن تاریکی مطلق که در سپیده دم، باریکه های نور مژده میدادند به رسیدن صبح ، جا خوش میکردم
مینشستم به تماشای رویش پیچک ها به دور بدنم، تا آن جا که دیگر من، من نبودم، من جزوی از آن دنیای سبز و آرام بودم و کسی مزاحم تنهایی لایتناهی من نبود
آن جا که شاید سال ها بعد، مسافری دیگر مثل من، در آغوش مرگ به آن جا میرسید و خاکسترِ سبز مرا میان پیچک ها می یافت...