نا نویسنده ی قلم به دست //
و او همان ماه کوچک درون حوضچه بود که هر چقدر سعی میکردم با دستانم به دامش بیندازم باز هم نمیتوانستم زیرا او متعلق به آسمان بود و من فقط تصویرش را میتوانستم لمس کنم.
اتاقک سه در چهار کوچکی بود . پرده ی توری، مبل تک نفره ی آبی رنگ و میز عسلی چوبی کوچکی تنها تزئیتاتش بودند! و برو روی مبل پیرمردی به تنهایی، قهوه مینوشید. ژاکت قهوه ای رنگی که برایش بافته بود را به تن کرد و به پنجره خیره شد. حواسش نبود که او دیگر نیست ! فقط، فریاد میزد ناهار کی آماده میشود ؟ و فقط صدای خودش را میشنید که فریاد هایش اکو میشدند و بر سر خودش فرود می آمدند. و او با عجز میگفت سر من داد نزن من واقعا دوستت دارم! علاقه ای که ابدی شده و پیرمردی که از صدای داد خود میترسد. حال دیگر نیست؛ ثانیه هاست که کسی در اینجا نفس نکشیده. مبل آبی رنگ فقط به انتظار فردی مینشیند تا بیاید و جنازه را بر دوش خود سوار کند!