فریور
اتاقک سه در چهار کوچکی بود .
پرده ی توری، مبل تک نفره ی آبی رنگ و میز عسلی چوبی کوچکی تنها تزئیتاتش بودند!
و برو روی مبل پیرمردی به تنهایی، قهوه مینوشید.
ژاکت قهوه ای رنگی که برایش بافته بود را به تن کرد و به پنجره خیره شد.
حواسش نبود که او دیگر نیست !
فقط، فریاد میزد ناهار کی آماده میشود ؟
و فقط صدای خودش را میشنید که فریاد هایش اکو میشدند و بر سر خودش فرود می آمدند.
و او با عجز میگفت سر من داد نزن من واقعا دوستت دارم!
علاقه ای که ابدی شده و پیرمردی که از صدای داد خود میترسد.
حال دیگر نیست؛
ثانیه هاست که کسی در اینجا نفس نکشیده.
مبل آبی رنگ فقط به انتظار فردی مینشیند تا بیاید و جنازه را بر دوش خود سوار کند!
7پسند2نقد0
نقدها
چقدر روایتتون ملموس و زیبا بود:) نمادهارو به خوبی به کار گرفتین و قلم قشنگی هم دارین. موفق باشین
خیلی ممنونم خوشحالم که لذت بردید 🌸✨️
ایده جالبی بود...
خوشحالم که خوشتون اومده🌸✨️