نویسنده، ژانر فانتزی، جنایی، عاشقانه، دیالوگنویسی
مرد در سنگفرش قدم برمیداشت و نگاهش را در میان مردم میگرداند. در نزدیکی آنسو نیمکت چوبی پیدا کرد و نشست. خزان برگهای پاییز با وزش هر باد، به پرواز در میآمدند. درختی عظیم در روبرویش با وجود کهنسالگی با قد و قامتی استوار خود را نشان میداد. مرد آزاد بود از زندان؛ از میلههای زندان دیگر خبری نبود، دیگر قفس نداشت. با گذر زمان، دیگر ردی از موهای مشکی و تیره هم نبود، اثری از گریههای مادر نبود؛ چون او نبود... . اشکهایش از گوشهی چشمهایش روی گونهاش لغزید. نفسش را در سینه حبس کرد تا کسی صدایی نشنود، ولی چشمهایش از اشک لبریز شد، صدای هق هقش او را لو میداد. از زندان آزاد شد، ولی دیگر کسی نبود تا او را در آغوش بگیرد... . میلههای زندان شکستند، ولی ذهنش را میخواست چهکار کند!؟ افکارش چون حصار نامرئی، ذهنش را به اسارت گرفتند. میخواست حرفها بگوید، ولی به یک زمزمه بسنده کرد. - عجب زندان بیانتهایی!