نویسنده، ژانر فانتزی، جنایی، عاشقانه، دیالوگنویسی
همهی شوالیهها جلوی در بزرگ قصر جمع شده و در پی قاتل میگشتند. چهرههای درهم رفتهی آنها زیر ماسک پنهان بود. برای ملکه گریهزاری میکردند. چراغهای هرمی شکل سایهای طلایی رنگ بر روی دیوار سفید میافکند. ستونها و بالای دیواره حکاکیهای نقرهفامی بود. شاه از روی درشکه پیاده شد و بادی ردای سبز رنگش را رقصاند. ردای او با ریسههای نقرهای هوش از سر را میپراند. قد و قامتش را صاف و تیر کرد تا ضعفی نشان ندهد، مو و پوستی به سفیدی برف داشت. چشمهایش از اشک به سرخی خون بدل شده بود. به پلههای یشمی که نردههای تیرهرنگ دور تا دورش را احاطه میکرد، رسید و در حین بالا رفتن از پلهها زمزمهای کرد. - بازیگر خوبی هستم. نور✨
مرد در سنگفرش قدم برمیداشت و نگاهش را در میان مردم میگرداند. در نزدیکی آنسو نیمکت چوبی پیدا کرد و نشست. خزان برگهای پاییز با وزش هر باد، به پرواز در میآمدند. درختی عظیم در روبرویش با وجود کهنسالگی با قد و قامتی استوار خود را نشان میداد. مرد آزاد بود از زندان؛ از میلههای زندان دیگر خبری نبود، دیگر قفس نداشت. با گذر زمان، دیگر ردی از موهای مشکی و تیره هم نبود، اثری از گریههای مادر نبود؛ چون او نبود... . اشکهایش از گوشهی چشمهایش روی گونهاش لغزید. نفسش را در سینه حبس کرد تا کسی صدایی نشنود، ولی چشمهایش از اشک لبریز شد، صدای هق هقش او را لو میداد. از زندان آزاد شد، ولی دیگر کسی نبود تا او را در آغوش بگیرد... . میلههای زندان شکستند، ولی ذهنش را میخواست چهکار کند!؟ افکارش چون حصار نامرئی، ذهنش را به اسارت گرفتند. میخواست حرفها بگوید، ولی به یک زمزمه بسنده کرد. - عجب زندان بیانتهایی!