همهی شوالیهها جلوی در بزرگ قصر جمع شده و در پی قاتل میگشتند. چهرههای درهم رفتهی آنها زیر ماسک پنهان بود.
برای ملکه گریهزاری میکردند. چراغهای هرمی شکل سایهای طلایی رنگ بر روی دیوار سفید میافکند. ستونها و بالای دیواره حکاکیهای نقرهفامی بود.
شاه از روی درشکه پیاده شد و بادی ردای سبز رنگش را رقصاند. ردای او با ریسههای نقرهای هوش از سر را میپراند.
قد و قامتش را صاف و تیر کرد تا ضعفی نشان ندهد، مو و پوستی به سفیدی برف داشت.
چشمهایش از اشک به سرخی خون بدل شده بود.
به پلههای یشمی که نردههای تیرهرنگ دور تا دورش را احاطه میکرد، رسید و در حین بالا رفتن از پلهها زمزمهای کرد.
- بازیگر خوبی هستم.
نور✨
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.