فقط میترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.
در این مدت زندگی به گونهای سپری شده است که میتوانم سالها بدون آنکه اتفاق غمانگیزی رخ بدهد، غمگین بمانم :)'!
او افسرده و غمگین و مضطرب بود وتنها پناهگاه امن او دفتر خاطرات روزانه اش بود ؛ آن غم ها را فقط دفتر میفهمید که بهترین دوستش بود.
اَمن باشید و قابل اعتماد که اگر روزی تمامِ جهان برای آدمی سیاه شد و امیدی اگر نبود تنها قسمتِ سفیدِ جهانش شما باشید و روزنهی نور و امیدی شوید در بینهایت تاریکی.
من رویابافم.از زندگی واقعی به قدری بیگانه ام که مجبورم اینجور لحظه ها ی بی نظیر را دوباره در رویا بچشم.چون اینجور لحظه ها چیزی است که در زندگی ام خیلی کم پیش آمده!