مینویسم تا غرق شوم در گذشته و آینده. شاید واقعا خوش خبری در بی خبری است
زمانش برای زیستن کم بود و فرصت ها ناچیز باید پاهایش را به حرکت در می آورد و به دنبال رویاهایش میدوید اما قدم هایش سنگین بود. نمیدانست چرا توان راه رفتن ندارد به تابلویی رسید... فهمید او زاده ی ایران است. اینجا دویدن برابر است با فرورفتن در باتلاق
خورشید زاده شد. دختری از جنس نور،با رگه هایی از امید او فقط ۲۴ساعت وقت داشت برای زیستن. الله اکبر....خورشید طلوع کرد.... چشم هایش را باز کرد. صدای شیون های یک مادر، از داغ فرزندش صدای رد پای مرگ اولین چیزی بود که بعد الله اکبر به گوشش خورد