چقدر موسیقی الهیست.....و چقدر سکوت کشنده است.....
گفته بودی گه چرا محو تماشای منی آن چنان مات که حتی مژه بر هم نزنی مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی
یاران همه رفتند و عزاشان، داریم رفتند بهشت و داغ آنان ، داریم برخورد بکردند ، به آن کوه دنا اینست ز رادار، تنفر داریم.
هر چند بهشت صد کرامت دارد ...... مرغ و می و حور سرو قامت دارد...... ساقی بده این باده ی گلرنگ به نقد! کان نسیه ی او، سر به قیامت دارد !
اندر دل من بدین عیانی که تویی وز دیده من بدین نهانی که تویی وصاف ترا وصف نداند کردن تو خود به صفات خود چنانی که تویی
بتی دارم که گردگل ز سنبل سایه بان دارد! بهار عارفش خطی ز خون ارغوان دارد !
با تمام قدرت پیچک را گرفته بود اما خار های روی پیچک مدام دست هایش را خراش میدادند و اگر ادامه میداد از درد هلاک میشد. گاهی بهتر است رها کنی.
هر مشکلی به راحتی حل نمیشد..... شاید اگر خودش را به اندازهی کافی خراب و شکسته میکرد از بند او رها میشد.
چهقدر غمانگیزه وقتی میفهمی نمیتونی از کسی متنفر باشی. با اینکه مسخره ام میکنن یا بهم آسیب میزنند. وقتی با آنها روبه رو میشوم تنفری نیست . به آنها لبخند میزنم انگار که سال هاست هم دم هم هستیم.
چقدر حس قشنگیه. وقتی که یه نفر همانقدر که تو دوستش داری تو رو دوست داره و به تو عشق میورزه.
برایش در جام سم میریزند و او مینوشد.. میداند که سم است اما او به آن وابسته است. سم را نمیخواست اما انتخابش کرد. اگر میتوانست فرار میکرد و به دنبال پادزهری دنیا را زیر و رو میکرد. اگر او دستش را نبسته بود و مدام برایش سم نمیریخت.