یه معلم که گاهی داستان کوتاه مینویسه.
قایق کوچکی هستم، درمیانِ دریای پرتلاطمِ احساساتِ بیکرانم. موجها نهنگهای قاتل و مجنونی هستند که از دل تاریکی، یکی یکی خودشان رو به تنهی قایقم میکوبند. جریانِ وحشی این دریا من را کجا میبرد؟
گهگداری ناخوانا و کج و معوج مینویسم؛ اونی که خواهان حرفم باشه با سختیهای خوانشش روبرو میشه. پ.ن: راجع به نوشتن صحبت نکردم.
یجا لابلای این روزا، زندگی از تنم بیرون رفت و جاش رو پرخاش گرفت. انگار سوزنِ سرنگ وارد تنم شد و زندگی رو ازم کشید بیرون. من داشتم به نتایج خوبی میرسیدم که یهو اینطوری شد. یعنی تازه فهمیده بودم باید چه واکنشی نشون بدم.