وقتی رابطه ای بهم میخوره که طرف خیانتش محرز میشه؛ گریه می کنم.
زخمی می شم، حالم بد میشه.
مهم نیست که رابطه فامیلی، دوستی، عشق و هر کوفت دیگه ای باشه.
رفت خدا به همراهش!
مسئله اینکه منطقم سر احساسم داد میزنه: "دیدی ارزشش رو نداشت؟ نفهمیدی؟ بی خود کردی براش زمان گذاشتی وقتی لیاقتت رو نداشت.
اما فردا تعطیلی تا دیگه گند نزدی!"
از منطقم ممنونم که هر بار تربیتم می کنه.
شاید عین روانی بودن باشه اما این یک جنگ درونی نیست.
احساسم آموخت دوست داشتن خود را و این سلاحی بود که منطق در اختیارش گذاشت.
«گریه کن، سوگواری کن، اما برنگرد.»