.ز.
همه چیز از همان لحظه ای شروع شد که داخل حیاط مدرسه بودم ، یکی از بچها سمتم آمد و گفت :« میگن جنگ شده... »
بعدش را نفهمیدم . هیچ چیز بعدش را نمیفهمم ، بارها فکر کردم اتفاقات به چه ترتیبی افتاد و چه شد که اینطوری شد...
اما بی فایده است
اول یکی گفت جنگ شده
بعد یکی گفت بیت را زدند
بعد یکی گفت میناب ، مدرسه را زدند
یکی گفت خیابان فلان را زدند
یکی گفت بیمارستان زدند
یکی گفت سردار را زدند
زدند و زدند و زدند .
بعد همه این زدن ها شد یک عدد ، ۳۴۶۸ .
۳۴۶۸ نفر .
همین.
برای خیلی ها همه چیز همینجا تمام شد .
ولی ، دقیقا همان لحظه که برای همه ، همه چیز تمام میشود و تو منتظری که مثل همیشه برای تو هم تمام شود... ناگهان
میفهمی یک نفر ، از آن سه هزار و چهارصد و شصت و هشت نفر ، امروز باید خانه باشد...
6پسند1نظر0