به شدت دستم را کشید و برم گرداند.
مردمک چشمانش دو دو می زد و انگار در عین خماری می خواست قاطع به نظر برسد، گفت:
"من دوست دارم! "
چشمم به ساعد برهنه اش خورد، جای تزریقات های بی برنامه آزارم می داد.
نفس عمیقی کشیدم و یک ضرب دستم را از درون مچش آزاد کرد.
به سمتش براق شدم و گفتم:
"کسی که نمیتونه خودش رو دوست داشته باشه، دوست داشتن کسی چه به دردش می خوره؟
اصلا میتونی؟"
عصبی کف دستم را تخت سینه اش کوبیدم و زمزمه کردم:
"شرط می بندم برای مواد حاضری من رو هم بکشی."
چیزی درون نگاهش عوض شد.
هوشیارتر بود اما دیگر برایم اهمیتی نداشت.