کودک هنوز از وخامت ماجرا باخبر نبود، زیرا برایش سوال بود که چرا خواهرش برروی زمین افتاده است.
او فقط میخواست که بازی کند اما او تکان نمیخورد.
درک فضا برایش دشوار بود زیرا او فقط خواهرش را به شوخی هل داده بود اما خواهرش به زمین افتاد، خوابید و دیگر بیدار نشده بود.
کودک دستهایش را داخل موهایش برد و روی زانوهایش روی زمین نشست.
مانند بزرگسالی خطاکار شده بود، اما هنوز متوجه خطایش نشده بود.
آروم زیر لب زمزمه کرد:
-من فقط میخواستم با آبجی بازی کنم، فکر کردم داره باهام شوخی میکنه. اما اون دیگه بیدار نشد. همه اش تقصیر منه... .
این جملات کودک باعث صداهایی ناهنجار شد، افرادی که با کودک در آنجا بودند شروع به فریاد و گریه کردن.
شرایط هرچه جلو تر میرفت کودک هراسانتر میشد.
کودک فقط میخواست که با خواهرش بازی کند... .