«در شلوغی بازار، دستفروشِ پیر، سکهای را به من داد و زمزمه کرد: “وقتِ دگرگونی است.” عصر که شد، فهمیدم سکه نه طلا بود و نه نقره، بلکه کلیدِ گشودنِ تمامِ درهایِ بسته بود!»
13پسند0نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.